منظور از دروغ در این کتاب همان واقعیت هاییست که در زندگی نادیده میگیریم یا انکار میکنیم مانند تمام شدن رابطه، از دستدادن امیدها و آرزوهایمان، از دستدادن سلامتی، محدودیتهای واقعبینانه و … .
ما به خودمان دروغ میگوییم تا از درد مواجهشدن با واقعیت اجتناب کنیم، اما در عمل اتفاقی که میافتد این است که بهجای اینکه انرژی ما صرف حل مشکل، تصمیمگیری، اقدام به موقع یا کنار آمدن با واقعیت شود صرف تغییردادن یا نادیده گرفتن واقعیت میشود.
ما با این دروغها خودمان را در یک رنج ابدی گیر میاندازیم و به بند میکشیم و این بندها اجازه نمیدهند در زندگیمان پیش برویم. تنها زمانی از بند رها میشویم که با واقعیتهای دردناک زندگیمان مواجه شویم، آنها را بپذیریم و برای آنچه از دست دادهایم سوگواری کنیم.
پیشنهاد میکنم حتما این کتاب را مطالعه کنید چون داستانها و مثالهایی که فردریکسون در جای جای این کتاب از مراجعینش نقل کرده خیلی مواقع شبیه زندگی خود ماست و کمک میکند واقعیتهای زندگیمان را روشنتر ببینیم و متوجه شویم کجا داریم به خودمان دروغ میگوییم و از واقعیت میگریزیم.